
دم آخر وصیتی دارم ای علی جان به خاطرت بسپار نیمه شبها حسین دلبندم با لب تشنه می شود بیدار بار سنگین این وصیت را از سر شانه ها ی من بردار قبل خوابیدنش عزیز دلم ظرف آبی برای او بگذار گریه کردم ز غربتش دیشب تا سحر سوختم برای حسین با همین دست ناتوان امروز پیرهن دوختم برای حسین کفنش را به زینبم دادم حرف های نگفته را گفتم چند ساعت برای دختر خود فقط از رنج کربلا گفتم گفتمش میوه دلم زینب کر...
ادامه مطلب
آهسته می شوید یگانه همسرش را با آب زمزم آیه های کوثرش را آهسته میشوید غریب شهر یثرب پشت و پناه وتکیه گاه و یاورش را تنها کنار نیمه های پیکر خود می شوید امشب نیمه های دیگرش را آهسته می شوید مبادا خون بیاید آن یادگاریهای دیوار و درش را پی می برد آن دستهای مهربانش بی گوشواره بودن نیلوفرش را می گوید اما باز مخفی می نماید با آستینی بغضهای حنجرش را در خانهی او پهلوی زهرا ورم کرد حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را ...
ادامه مطلب
حضرت زهرا(س) دوباره شب شد و سر درد دارد بمیرم باز مادر درد دارد پس از فصل پر از غم یک سخن گفت: عزیزم زخم بستر درد دارد نباید دست زد بر عضوهایش که آیه آیه کوثر درد دارد شبی آهی کشید و زیر لب گفت: خدایا مرگ کمتر درد دارد من از گودی چشمانش گرفتم که زخم دیده ی تر درد دارد حسن تب دارد و در خواب گوید: نزن سیلی ستمگر درد دارد پریشان باش ای گیسو چو بختم که دیگر دست مادر درد دارد منبع:http://maktab-zakerin.blogfa.c...
ادامه مطلب
زهرا برات بمیرم دوما و نیمه حالت وخیمه، خداكریمه ان شاءالله خوب شی ای روح امید، بانوی خورشید نكنه زهرا ، رو به غروب شی اگه شدی پیر، شدی زمین گیر نداری تقصیر، تقصیر من بود این همه غربت، غصه و محنت درد و مصیبت، تقدیر من بود افتادم از پا، میون غم ها وقتی كه زهرا، اشكاتو دیدم چی شده بی بی، گوشواره ای كه شب عروسی، هدیه خریدم داره می جوشه، غم توی سینم چی بگم از این، دل حزینم اون از لباسات، حالا كه دارم مقنعه هاتم ، خونی میبینم زهرا برات بمیر...
ادامه مطلب
گفتم:خدایا از همه دلگیرم... گفت:حتی من؟ گفتم:خدایا دلم را ربودند... گفت:پیش از من؟؟ گفتم:خدایا چقد دوری... گفت:تو یا من؟؟ گفتم:خدایا تنها ترینم... گفت:پس من؟؟؟ گفتم:خدایا کمک خواستم... گفت:از غیر من؟؟؟ گفتم:خدایا دوستت دارم گفت:بیش از من؟؟؟ ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
خدایا تو اگر نباشی... به که میتوان گفت حرف هایی که به هیچ کس نمیتوان گفت؟؟؟ مدعیان رفاقت هر کدام تا نقطه ای همراهند... عده ای تا مرز مال...، عده ای تا مرز جان...، و همگان تا مرز این جهان...، تنها تویی که همواره می مانی.... بــمــان... ...
ادامه مطلب
روزی مجنون از سجاده ی شخصی عبور کرد... مرد نماز را شکست و گفت: مردک!در حال راز و نیاز با خدا بودم.. تو چگونه این رشته را بریدی؟؟؟!! مجنون لبخندی زد و گفت: عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم.. چگونه تو عاشق خدایی و مرا دیدی؟؟؟؟ ...
ادامه مطلب
خدایا....!!! زندگی ام مانند پسر بچه ایست که گریه کنان به مادرش می گفت: هم میزنی هم میگویی گریه نکن...؟ ...
ادامه مطلب
خدایا... بدون نوازش های تو میان دست های زندگی مچاله می شویم نوازشت را از ما مگیر... ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب