
دم آخر وصیتی دارم ای علی جان به خاطرت بسپار نیمه شبها حسین دلبندم با لب تشنه می شود بیدار بار سنگین این وصیت را از سر شانه ها ی من بردار قبل خوابیدنش عزیز دلم ظرف آبی برای او بگذار گریه کردم ز غربتش دیشب تا سحر سوختم برای حسین با همین دست ناتوان امروز پیرهن دوختم برای حسین کفنش را به زینبم دادم حرف های نگفته را گفتم چند ساعت برای دختر خود فقط از رنج کربلا گفتم گفتمش میوه دلم زینب کر...
ادامه مطلب
خداوندا روزت مبارک... روز عشق را فقط میتوان به تو تبریک گفت... تو که عشقت آسمانیست... و ثمره عشقت آرامش است... تو که رنگ و بوی عشقت فرق می کند... و عشقت خالص و ناب است... تو بی حساب میدهی... بی دلیل توبه پذیری... بی توقع برکت میدهی... بی منت یاری میکنی... واقعا که تنها تو سزاوار کلمه عاشق هستی... عشقی که خالصانه به بنده ات تقدیم می کنی... دوست داشتن های ما بوی نیاز می دهند... عشقمان از روی هوس است تا محبت... دوست داشتنمان برای دل خودمان است... و توقع ...
ادامه مطلب
گفتم:خدایا از همه دلگیرم... گفت:حتی من؟ گفتم:خدایا دلم را ربودند... گفت:پیش از من؟؟ گفتم:خدایا چقد دوری... گفت:تو یا من؟؟ گفتم:خدایا تنها ترینم... گفت:پس من؟؟؟ گفتم:خدایا کمک خواستم... گفت:از غیر من؟؟؟ گفتم:خدایا دوستت دارم گفت:بیش از من؟؟؟ ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
دعای بارن چرا؟؟؟ دعای عشق کنیم... این روز ها دل ها تشنه ترند تا زمین... ...
ادامه مطلب
یکی ارایش میکنه میره جلوی دوربین واسه لایک . . . . . . یکی بند پوتینو سفت میکنه میره رو مین واسه خاک شهدا شرمنده ایم ...
ادامه مطلب
یاد دارم یک غروب سرده سرد ، میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد دوره گردم کهنه قالی میخرم ، دست دوم جنس عالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم ، گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست ، عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول سال است نان در خانه نیست ، ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود ، اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید ، گفت اقا سفره خالی میخرید؟؟؟..! ...
ادامه مطلب
خدایا تو اگر نباشی... به که میتوان گفت حرف هایی که به هیچ کس نمیتوان گفت؟؟؟ مدعیان رفاقت هر کدام تا نقطه ای همراهند... عده ای تا مرز مال...، عده ای تا مرز جان...، و همگان تا مرز این جهان...، تنها تویی که همواره می مانی.... بــمــان... ...
ادامه مطلب
روزی مجنون از سجاده ی شخصی عبور کرد... مرد نماز را شکست و گفت: مردک!در حال راز و نیاز با خدا بودم.. تو چگونه این رشته را بریدی؟؟؟!! مجنون لبخندی زد و گفت: عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم.. چگونه تو عاشق خدایی و مرا دیدی؟؟؟؟ ...
ادامه مطلب
خدایا....!!! زندگی ام مانند پسر بچه ایست که گریه کنان به مادرش می گفت: هم میزنی هم میگویی گریه نکن...؟ ...
ادامه مطلب
برای خواندن زندگی نامه به ادامه مطلب بروید ...
ادامه مطلب
خدایا... بدون نوازش های تو میان دست های زندگی مچاله می شویم نوازشت را از ما مگیر... ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب