
یاد دارم یک غروب سرده سرد ، میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد دوره گردم کهنه قالی میخرم ، دست دوم جنس عالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم ، گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست ، عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول سال است نان در خانه نیست ، ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود ، اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید ، گفت اقا سفره خالی میخرید؟؟؟..! ...
ادامه مطلب